گنجينة ما
قهر و كـــين ره نبرد در دل بــي كينه ي مــا
هست تــابندگي از مــهر، در آيينه ي ما
هرچه خـواهي بستان اشك زچشمم كه هنوز
درّنا سفـــته فــزونست، به گنجينه ي ما
كـــارها را، سببي بــايــد و مـــــن در
عجبم
كه چرا بي سببي جست كسي كينه ي ما
خود جهاني زشگفتي ست وجود مــن و تـــو
هست صندوقچـه ي رازازل، سينه ي ما
طبع ما زايــــــد از آلام ، قوي مـــايـــه سخن
نقش سهراب زنده، زاده ي تهمينه ي ما
ديرگاهي ست كه ما عاشق ورنديم ،( اديب )
رنــــدي و عشق بود عادت ديرينه ي ما