|
شرط دهخدايي
بــيا كه بي تـو مرا طاقت جدايي نيست
جــدايي از تـــو مـــرا غـــمگــرايي نيست
حـكايـت رگ و خـونـست آشــنايي مــا
كـه بـا تــواَم بـجز اين رسم آشنايي نيست
صبا اگـر بهچـمن مــشك سـوده افـشانَد
چو زلف عطرفشانت به مُشكسايي نيست
به اعـتدال قدت دستِ هـيچ كـس نـرسد
كه سرو را قد و قامت بدين رسايي نيست
مده به هيچ بهايي ز دست، عـهد وصال
كـه دوره اي به ازين دورة طلايـي نيست
رهايي از غم عـشقت بـه دل نـدارد راه
زســينه طايــر دل را ره رهـــايـي نيست
دريــن ديـار اگر رايج است سـكّة قـلب
عــجب مــدار كه باكـي ز نـاروايي نيست
چــه الــتفات بـه دُرِّ ثمين بــود كامروز
قــياسِ مــنزلتي در
گـــرانــبهايي نيست
بــيا و بـــدرقه كــن رســم بـيوفـايان را
درين زمـان كـه بجز رسـم بيوفايي نيست
سزد گَرَم بنوازي كه جز نوازش و مهر
بــه روســـتاي دلم شـرطِ دهـخدايي نيست
اسر دامم و ازنغمه بينصيب، طاديب»
درين چمن بتر ازجُرم خوشنوايي نيست
|